برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی
2 قبلنا خیلی غریزی و بدون فکر شروع میکردم با خودکار رگای دستمو پررنگ کردن.. امروز یه دفه به خودم اومدم دیدم رگای کف پامو دارم پررنگ میکنم ... ی لحظه ترسیدم نکنه واقعا مخم عیب کرده؟ ترس از دیوونه شدن افتاده ب جونم .|
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی
ولی این حسو راجع ب اذان ظهر و مغرب ندارم . احتمالن سکوت و سردی دم صبحم بی تاثیر نیست.
البته اگه مورد این مدلی دیگه ای هم باشه باید صدای بارون باشه که هیچی هیچوقت جاشو نمیگیره .
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی
نمیدونم..شایدم پوچی محض بتونه دست ادمو بگیره و از گنداب زندگیش نجاتش بده
شایدم باید غرق شی و بری پایین و برسی ب جایی ک هیچکس باهات نمیاد
شاید اونجا بفهمم قرار نیست من مثل بقیه و بقیه شبیه هم باشن..این مرحله از زندگی ک فقط پوچی و نداشتن و توهم لحظه های شیرین تو خیاله..کجای این غرق شدنه؟ چند ماه یا سال دیگه قراره این روزای بد لبخند تلخی بشن ک از سر رضایته..؟
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی
الان دلم میخواد برم لب دریا قاطی شن نرم و موجای آروم ساحل خواب برم
تمام استرس و فکرای جورواجور و آدمارو بذارم پشت سرم ؛ فقط آرامش باشه و آرامش و آرامش
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی
نشستم فکر کردم ، خوب زیر و رو کردم ، گشتم..دیدم خدایی دنبال چیزایی ک دوست داشته باشم از ته دلم انجام بدم تا حالا با جدیت نرفتم.
از چهارشنبه میخوام از بین کلی کار که خیلی دوسشون دارم یکیشونو انتخاب کنم و حرفه ای دنبالش کنم و ب نتیجه برسونمش.. فعلن هم نمیخوام به کسی بگم که با ایده های خلاقانه منصرفم نکنن!
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی